
خبر داری یکی جون داده دیشب
یکی از سوز دل خون داده دیشب
خبر داری به جرم باوفایی
یکی جونش رو تاوون داده دیشب
"ا.ح"
یک روز گفت چشم بگذار
گفتم چشم
گفت بشمار
گفتم تا به کی
گفت بشمار تا جایی که دوستم داری
من هم شمردم
یک ، دو ، سه ،...............
حیف
زیاد دوستش داشتم
وقتی چشم گشودم
وقتی به دنبالش گشتم
خیلی دیر شده بود
خیلی دیر
دیگر رفته بود.
"ا.ح"

نوای قلم که می رسد
واژه ها سر فرود می آورند
تا عشق موعظه کند
منبر عاشقان دل است و
کلامشان غزل
شمع ها خاموشند
منبر و نوحه مهیاست
بگویید بیاید که دگر
چشم ها منتظر است
"ا.ح"

هیچ میدانستی
شب که می آید و گل می خوابد
آسمان رخت سیه دارد مه می تابد
باغبان غم دارد
باغبان دلتنگ است
بذر دل می کارد
بانگ خورشید که می آید و برمی خیزی
شبنم صبح فریبت ندهد
قطره آبی که تو پنداشته ای اشک مه است
باغبانیست که دیشب بارید
"ا.ح"

هوای دلم را بخواهی...
ابر غمگینی آسمانم را فرا گرفته
و آبستن باریدن است.
درد سنگینی ارتفاعات سینه ام را پوشانده
و غربتم در غم غلیظ شبانه پنهان شده
باد سردی از سمت دلتنگی می وزد
و تنهایی
گرد غباری به پا کرده
بیشینه و کمینه ندارد
هوای دلم همواره دلگیر است.
"ا.ح"

قاصدک بر سر راهت خبر این دل ما هم برسان
برسان تا نرود رشته ی افکار به جایی که در آن عاطفه رنگی دگر است
برسان تا گل محبوبه فضای دل ما را پر احساس کند
ننشینی که سحر نزدیک است
شب دگر صبر ندارد برسان نامه ی شمع و غزل پروانه
قاصدک نامه به خون دل خود تمبر زدم
نکند باز شود
دل من میشکند ، میمیرد ،میریزد
قاصدک بر سر راهت خبر این دل ما هم برسان
قاصدک هان چه خبر آوردی؟
قاصدک رفتی و دیگر خبری نیست ز تو
نکند دل دادی
نکند دل بردی
قاصدک نامه ی دلدارم کو
قاصدک یار وفادارم کو
گفته بودند فقط خوش خبری
گفته بودن زمین را ز هوا مینگری
قاصدک بالم کو
قاصدک این دل بی حالم کو
نکند نامه ی من پر زد و رفت
نکند بر دل ما سر زد و رفت
نکند دل دادی
نکند دل بردی
........
قاصدک سخت شکفت
قاصدک هیچ نگفت
قاصدک غم زده بود
قاصدک از خبر خویش خجالت زده بود
قاصدک چشم گشود
ز جهانی که دگر هیچ نبود
نامه ات را بردم
نامه اش آوردم
نامه را باز مکن
نامه ................ کم آوردم
"ا.ح"

آه ای کاش خدا میدانست
آتش عشق دلم شعله ور است
من نه ابراهیمم
در دل عاشق من شعله ی آتش نه گلستان و نه باغ است ،ولی
عشق میسوزاند
گوش کن میشنوی
بغض مردیست میان دل خود میشکند
کاش امشب شب آخر باشد
کاش هر دم که دمی می آید
کاش این دم ، دم آخر باشد
خوش به حالت که چه راحت رفتی
خوش به حالت که خجالت نکشیدی رفتی
خوش به حالت که فراموشت شد
خوش به حالت پی عادت رفتی
کاش من کودک بازیچه ی دیروز نبودم هرگز
کاش رازی به سکوت دل دیوانه ی آن روز نبودم هرگز
کاش هرگز پی آن کوچه نمیرفتم ،کاش
کاش من شاعر آن خانه نبودم هرگز
کاش و صد کاش که ای کاش پی نامه نبودم هرگز
"ا.ح"

آن دم که دلت میلرزد
چشمانت میبارد
و بغض بر سینه ات خانه میسازد
آن دم که معشوقه ات را برکالبد خویش کوک میزنی
آن دم که هر دم از باز دمش دم میگیری
آن دم که دل تنگی هایت را بر ساحل خاطراتت نقش میزنی
تا شاید موجی
خبری از دل دریاییش
برایت بیاورد
همان دم
شاعر میشوی
"ا.ح"


